اینا موآآآآآم
زندگی من سادات من
دختر دلبندم که این روزها خیلی شیرین شدی. خوردنـــــــــــــــــــی مامانی........
اینا موآآآآآآآآآآآآم...
این کلمه رو بعد از دیدن هرچیزی میگی.
هر وقت تبلیغ تلویزیون نگاه میکینی یا حتی سریالا،
تو خیابون عکسای تو کامپیوتر هرچی رو که یه ذره رنگ و لعاب داشته باشه نظر شمارو به خودش جلب میکنه
و زود میگی اینا موآآآآآآآآآآآآآم.![]()
الهی دورت بگردم
اگه توجه نکنم میگی مامانی تا من جواب ندم ول کن نیستی و هی صدام میکنی وقتی میگم بله میگی اینا موآآآآآآآآآم...
منم بوست میکنم
و میگم باشه عزیزم برات میخرم. قربون اون زبون شیرینت برم عزیزم تو جون بخواه!!!!!
البته اینا موآآآآآم رو همین جوری که نوشتم میگی به زبان اردکانی خودمون.
![]()
خیلی حرفا میزنی برای خودت یه وقتایی دیدم داری آواز میخونی ولی تا منو می بینی خجالت میکشی و دیگه نمیخونی.![]()
حتی یه بار دیدم رفتی چادر سر کردی اومدی جانماز پهن کردی کتاب دعا هم به دستت داری
صدای روضه درمیاری
و بعدش هم الکی گریه میکردی. من داشتم یواشکی نگات میکردم
نتونستم تحمل کنم اومدت بوست کنم
باز خجالت کشیدی و رفتی تو اتاقت.
البته خجالت که نمیکشی خودتو برام لوس میکنی دلبر شیرینم...![]()
خب دیگه بگم از این چند روز تاخیر...![]()
روز دوشنبه بیست و یکم بهمن رفتیم اردکان
چون این هفته تعطیلی بود. البته بابایی شدیدا سرماخورده بود
ولی به اصرار من رفتیم.و شنبه بیست و ششم برگشتیم قم.ولی.........................
باز من و شما چهارشنبه یعنی سی ام بهمن با قطار رفتیم اردکان. چون مامان جون مراسم داشت رفتیم کمک کنیم.
![]()
به شما که خیلی خوش گذشت چون با بچه ها حسابی بازی کردی.![]()
باز هم شنبه صبح بلیط قطار داشتیم برگشتیم قم. بابایی خیلی دلش برات تنگ شده بود.![]()
الهی بمیرم برات که اینقدر تنهایی و حوصلت سر میره.
عزیزم منو ببخش. چون من زیاد بیرون نمیرم مجبوری همش منو ببینی.
وقتی میریم بیرون خیلی خوشحال میشی
حتی اگه غرق خواب هم باشی میگم میخوای بریم در زود بلند میشی با چشمای بسته داری راه میری...![]()
وقتی هم برمیگردیم خونه وقتی سر کوچه میرسیم میگی نه اشاره به کوچه بالایی میکنی میگی اون ور یعنی اون ور بریم خونه نریم.
از موقعی که تو کوچه ی خونمون می آییم تا نیم ساعت بعدش تو خونه همینجور داری گریه می کنی.
بعدش هم تا چند ساعت بغض داری.![]()
قربون اون دلت برم از این به بعد سعی می کنم بیشتر ببرمت بیرون.
چون بابایی خیلی سرش شلوغه من خودم میبرمت تا شما احساس تنهایی نکنی.
چند روز پیش بهت گفتم میخوای بریم یه نی نی بیاریم خونمون؟
من بهش شیر بدم ؟
خیلی محکم میگفتی نه..
چند بار که تکرار کردم چند تا سیلی نثارم کردی
و همینجور داد میزدی نه نموآآآآآآم...![]()
یه چیز جالب دیگه که باعث میشه زیاد حرف بزنی اینه که هرچیزی می بینی میگی این چی چیه؟؟![]()
الهی دورت بگردم که اینقدر کنجکاوی و شیرین!!!!![]()
این چی چیه گفتنت منو کشته عزیزم.![]()
چند تا عکس مال چند روز گذشته برات میزارم.بعضیاشو با موبایل گرفتم ببخشید اگه کیفیت خوبی نداره.
نوزدهم بهمن عکسای تولدتو دیده بودی و هی میگفتی کیک میخوام. بابایی هم دلش برات سوخت و یه کیک خوشگل و خوشمزه برات خرید. ![]()
به کیک میگی تِت..![]()

فدای ژست گرفتنات برم خوردنی![]()

برای اولین بار به دستای حدیثه سادات لاک زدم. خیلی ذوق کرده بود![]()

رفتیم اردکان..
اینجا خونه ی مادرجون( مادرشوهرم)

حسین آقا و زینب خانوم دخترعمه و پسر عمه ی حدیثه سادات![]()

دختر مامانی به جمع اضافه شد.![]()
و عمو سیدمحمود ازشون عکس مینداخت.![]()





عمو سید علی هم افتخار داد![]()

خونه ی ماماحاجی...
از سمت راست فاطمه خانوم، حدیثه سادات، آقا محمد ، حسین آقا و ریحانه جوون.![]()
حدیثه سادات با دختر و پسر خاله های مامانش هم بازیه![]()

![]()

کار به جاهای باریک کشیده شد!!!!!!!!!!!![]()

و بالاخره خونه ی مامان جون..
وای که چقدر تو راه تا رسیدیم این خاله و دایی بهمون زنگ زدن. از بس دلشون برای دخمل ناز ما تنگ شده بود![]()

اینم دایی که حتی اجازه نمیده لباسات رو در بیارم![]()

شما هم رفته بودی بغل دایی و پایین نمیومدی..
خاله ی بیچارت هم قهرکرد![]()

پنج شنبه بیست و چهارم بهمن بردمت آرایشگاه گلبهار موهاتو کوتاه کنه.
دفعه ی دومه که میبرمت آرایشگاه.![]()
اول که رفتیم شما خواب بودی اعظم خانوم خیلی یواش چند تا قیچی که به موهات زد بیدار شدی و دادو هوار راه انداختی.
به زور سرتو محکم گرفتم تا تونست بچینه.
یه سیلی هم تو گوش اعظم خانوم زدی. عوض تشکرت بود![]()
وقتی خونه اومدیم باز دوباره برای حمام بردنت اعصاب همه رو خورد کردی.
بردمت تو حموم
اینقدر گریه کردی که همه پشت در وایساده بودن میگفتن چیکارش داری ولش کن
در صورتی که من هیچکار نمیکردم فقط شما داشته گریه میکردی![]()

قربون اون صورت قشنگ و موهای خوشگل و بدن تمیزت برم مــــــــــــــــــــن

همیشه برای باباجون خودتو لوس میکنی.
ای بلا آدم شناس هم شدی میدونی کی نازتو میخره که براش دلبری کنی![]()



















هفته ی بعدش که من و شما تنهایی با قطار رفتیم اردکان.
توی قطار حوصلت سر رفته بود عصبانی شده بودی![]()

از شانس من ده دقیقه ی آخری که باید پیاده میشدیم خواب رفتی...

باز خونه ی ماماجی با بچه ها بازی!!!!!![]()

واااااااااااااااااااااااااای ![]()

بیچاره ماماجی!!!!

یه پشتی به دیوار جا مونده.. ![]()
دست از سر لحاف و پتو هم برنداشتن وروجکا!!!!!!!





یه عکس دسته جمعی..
البته سه نفرشون نیستن. مــــــــــــــــاشاالله

باز شروع شد!!!!!!![]()

چند روز بعد......
خونه ی خودمون. نماز اول وقت![]()

قبل از رکوع ![]()

رکــــــــوع![]()

ســــــجود![]()

دعای بعد از نمـــــاز![]()

جمعه نهم اسفند...
بابایی برامون جوجه درست کرد.

دست بابایی درد نکنه.

قربون صورتت برم که اینقدر زغالی شده![]()



فدای پاهای کوچولوت بشم. که میگی پا چوچو یعنی پاهام کوچولوهه

بابت دیر آپ کردنم هم از دوستان مجازیم عذر میخوام. ممنون که به یادمون هستی.




اینا موآآآآآم
