حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

اینا موآآآآآم

1392/12/13 21:24
651 بازدید
اشتراک گذاری

 زندگی من سادات من

 

 


دختر دلبندم که این روزها خیلی شیرین شدی. خوردنـــــــــــــــــــی مامانی........

 

 

اینا موآآآآآآآآآآآآم...

 

این کلمه رو بعد از دیدن هرچیزی میگی. هر وقت تبلیغ تلویزیون نگاه میکینی یا حتی سریالا، تو خیابون عکسای تو کامپیوتر هرچی رو که یه ذره رنگ و لعاب داشته باشه نظر شمارو به خودش جلب میکنه و زود میگی اینا موآآآآآآآآآآآآآم.

الهی دورت بگردم اگه توجه نکنم میگی مامانی تا من جواب ندم ول کن نیستی و هی صدام میکنی وقتی میگم بله میگی اینا موآآآآآآآآآم... منم بوست میکنم و میگم باشه عزیزم برات میخرم. قربون اون زبون شیرینت برم عزیزم تو جون بخواه!!!!!

 

 

البته اینا موآآآآآم رو همین جوری که نوشتم میگی به زبان اردکانی خودمون.

 

خیلی حرفا میزنی برای خودت یه وقتایی دیدم داری آواز میخونی ولی تا منو می بینی خجالت میکشی و دیگه نمیخونی.

حتی یه بار دیدم رفتی چادر سر کردی اومدی جانماز پهن کردی کتاب دعا هم به دستت داری صدای روضه درمیاری و بعدش هم الکی گریه میکردی. من داشتم یواشکی نگات میکردم نتونستم تحمل کنم اومدت بوست کنم باز خجالت کشیدی و رفتی تو اتاقت. البته خجالت که نمیکشی خودتو برام لوس میکنی دلبر شیرینم...

 

 

خب دیگه بگم از این چند روز تاخیر...

 

 

روز دوشنبه بیست و یکم بهمن رفتیم اردکان چون این هفته تعطیلی بود. البته بابایی شدیدا سرماخورده بود ولی به اصرار من رفتیم.و شنبه بیست و ششم برگشتیم قم.ولی.........................

 

 

باز من و شما چهارشنبه یعنی سی ام بهمن با قطار رفتیم اردکان. چون مامان جون مراسم داشت رفتیم کمک کنیم. 

به شما که خیلی خوش گذشت چون با بچه ها حسابی بازی کردی.

باز هم شنبه صبح بلیط قطار داشتیم برگشتیم قم. بابایی خیلی دلش برات تنگ شده بود.

 

الهی بمیرم برات که اینقدر تنهایی و حوصلت سر میره. عزیزم منو ببخش. چون من زیاد بیرون نمیرم مجبوری همش منو ببینی.

وقتی میریم بیرون خیلی خوشحال میشی حتی اگه غرق خواب هم باشی میگم میخوای بریم در زود بلند میشی با چشمای بسته داری راه میری...

 

 

وقتی هم برمیگردیم خونه وقتی سر کوچه میرسیم میگی نه اشاره به کوچه بالایی میکنی میگی اون ور یعنی اون ور بریم خونه نریم.

از موقعی که تو کوچه ی خونمون می آییم تا نیم ساعت بعدش تو خونه همینجور داری گریه می کنی. بعدش هم تا چند ساعت بغض داری.

قربون اون دلت برم از این به بعد سعی می کنم بیشتر ببرمت بیرون. چون بابایی خیلی سرش شلوغه من خودم میبرمت تا شما احساس تنهایی نکنی.

چند روز پیش بهت گفتم میخوای بریم یه نی نی بیاریم خونمون؟ من بهش شیر بدم ؟ خیلی محکم میگفتی نه..

چند بار که تکرار کردم چند تا سیلی نثارم کردی و همینجور داد میزدی نه نموآآآآآآم...

 

 

یه چیز جالب دیگه که باعث میشه زیاد حرف بزنی اینه که هرچیزی می بینی میگی این چی چیه؟؟

الهی دورت بگردم که اینقدر کنجکاوی و شیرین!!!!

این چی چیه گفتنت منو کشته عزیزم.

 

 

چند تا عکس مال چند روز گذشته برات میزارم.بعضیاشو با موبایل گرفتم ببخشید اگه کیفیت خوبی نداره.

 

 

نوزدهم بهمن عکسای تولدتو دیده بودی و هی میگفتی کیک میخوام. بابایی هم دلش برات سوخت و یه کیک خوشگل و خوشمزه برات خرید.

به کیک میگی تِت..


 

 

  فدای ژست گرفتنات برم خوردنی

 

 

  برای اولین بار به دستای حدیثه سادات لاک زدم. خیلی ذوق کرده بود

 

 

  رفتیم اردکان.. اینجا خونه ی مادرجون( مادرشوهرم)

 

 

   حسین آقا و زینب خانوم دخترعمه و پسر عمه ی حدیثه سادات

 

 

  دختر مامانی به جمع اضافه شد.

و عمو سیدمحمود ازشون عکس مینداخت.

 

 

 

 

 

 

 عمو سید علی هم افتخار داد

 

 

   خونه ی ماماحاجی...

 از سمت راست فاطمه خانوم، حدیثه سادات، آقا محمد ، حسین آقا و ریحانه جوون.

حدیثه سادات با دختر و پسر خاله های مامانش هم بازیه

 

 

 

 

  کار به جاهای باریک کشیده شد!!!!!!!!!!!

 

 

  و بالاخره خونه ی مامان جون..

وای که چقدر تو راه تا رسیدیم این خاله و دایی بهمون زنگ زدن. از بس دلشون برای دخمل ناز ما تنگ شده بود

 

 

  اینم دایی که حتی اجازه نمیده لباسات رو در بیارم

 

 

شما هم رفته بودی بغل دایی و پایین نمیومدی..

خاله ی بیچارت هم قهرکرد

 

 

 

پنج شنبه بیست و چهارم بهمن بردمت آرایشگاه گلبهار موهاتو کوتاه کنه.

دفعه ی دومه که میبرمت آرایشگاه.

 

 

اول که رفتیم شما خواب بودی اعظم خانوم خیلی یواش چند تا قیچی که به موهات زد بیدار شدی و دادو هوار راه انداختی. به زور سرتو محکم گرفتم تا تونست بچینه.

 

 

یه سیلی هم تو گوش اعظم خانوم زدی. عوض تشکرت بود

وقتی خونه اومدیم باز دوباره برای حمام بردنت اعصاب همه رو خورد کردی.

بردمت تو حموم اینقدر گریه کردی که همه پشت در وایساده بودن میگفتن چیکارش داری ولش کن در صورتی که من هیچکار نمیکردم فقط شما داشته گریه میکردی

 

 

 

 قربون اون صورت قشنگ و موهای خوشگل و بدن تمیزت برم مــــــــــــــــــــن

 

 

 همیشه برای باباجون خودتو لوس میکنی. ای بلا آدم شناس هم شدی میدونی کی نازتو میخره که براش دلبری کنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هفته ی بعدش که من و شما تنهایی با قطار رفتیم اردکان.

توی قطار حوصلت سر رفته بود عصبانی شده بودی

 

 

  از شانس من ده دقیقه ی آخری که باید پیاده میشدیم خواب رفتی...

 

 

   باز خونه ی ماماجی با بچه ها بازی!!!!!

 

 

    واااااااااااااااااااااااااای

 

 

   بیچاره ماماجی!!!!

 

 

یه پشتی به دیوار جا مونده..

دست از سر لحاف و پتو هم برنداشتن وروجکا!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

  یه عکس دسته جمعی..

البته سه نفرشون نیستن. مــــــــــــــــاشاالله

 

 

   باز شروع شد!!!!!!

 

 

  چند روز بعد......

خونه ی خودمون. نماز اول وقت

 

 

   قبل از رکوع

 

 

  رکــــــــوع

 

 

ســــــجود

 

 

دعای بعد از نمـــــاز

 

 

 جمعه نهم اسفند...

بابایی برامون جوجه درست کرد.

 

 

   دست بابایی درد نکنه.

 

 

 قربون صورتت برم که اینقدر زغالی شده

 

 

 

 

 فدای پاهای کوچولوت بشم. که میگی پا چوچو یعنی پاهام کوچولوهه

 

 

بابت دیر آپ کردنم هم از دوستان مجازیم عذر میخوام. ممنون که به یادمون هستی.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (22)

مامان هلنا
14 اسفند 92 9:19
عزیز دلم. سفر بخیر. چقدر حیف که این روزای بی نهایت دوست داشتنی دارن تموم میشنو بیبی ها دارن بزرگ میشن
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام خاله ی مهربونراست میگی عزیزم. به قول شما بیبی ها دارن بزرگ میشن ولی مشکلاتشونم داره با خودشون بزرگ میشه. ممنون که بهمون سر زدید. هلنا جون رو ببوس
زهراخ
14 اسفند 92 19:27
سلام عزیزم خوبی چراخبرنکردی وقتی اومدی ببینمت بگذریم عزیزم منم کیک میخوام عاشقتم حدیثه سادات بووووووووووس
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام زهــــرا جون شرمنده این دفعه اصلا وقت نشد. انشاالله دفعه بعد همدیگه رو می بینیم.ما هم دوست داریم. ممنون که بهمون سر زدی
زن عمو
14 اسفند 92 23:09
سلام خوشکل خانم.مامانی حسابی کولاک کرده این همه عکس گذاشته.معلومه خیلی اردکان بهت خوش گذشته.پس ماچهخیلی خوشکل شده موهات.ماشاالله دختر گل خانم شده نماز مخونه بچون.یکی سوال چه جوری با لاک دستای قشنگد نماز خوندی.؟عکس وضو هم نداری؟
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام زن عمو جون ممنون که بهمون سر زدی و برامون یادگاری گذاشتی. بله مامانم کلی زحمت کشیده تا این پست رو گذاشته. جاتون خالی بد نبود.متشکرم چشماتون قشنگ می بینه.اون روزی که نماز خوندم لاک نداشتم. وضو هم گرفتم. مامانم یادش رفته ازم عکس بگیره ان شاالله پست بعدی.
مامان محمدحسین
15 اسفند 92 13:41
چه عجب خانم... فدای اون لهجه ات.... خیلی بعد از کوتاهی مو ناناز شدیا ....مبارکت باشه....
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ما که همیشه هستیم زحمت شما الهام جووون. حالا که نوبت به لهجه رسید فدا شدی؟؟؟ آره ؟؟ ای بلادارم برات گل پسرتو ببوس. ممنون که به فکرمون هستی و احوالمونو می پرسی. قربونت به مامان سلام ویژه برسون.
منصوره مامان زهره
15 اسفند 92 21:48
سلام عزیزم سفر بخیر، نمی دونستم اردکانی هستین، دوستای خوبی تو این شهر دارم و از شهرتون هم خاطرات خوشی دارم دخملی گل رو ببوس از طرف من خصوصی داری
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام منصوره جان سلامت باشی ممنون خانمی. مگه میشه دوستای اردکانی بد هم باشن قربونت ممنون که بهمون سرزدی... خصوصی هم چک کردم. عجب!!!!!! چقدر سخت
مامان یاسمن و محمد پارسا
19 اسفند 92 11:54
همیشه به گردش و شادی عزیزم الاهی فدای نازی خانم با اون دستای کوچولو نازش فدات بشم من ببین چه خبره حسابی خوش گذروندیا با این بچه های شیطون
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ممنونم عزیز لطف داری.زنده باشی. همچنین شما و کوچولوهای ناز زندگیتون
مامان علیرضا
22 اسفند 92 1:49
همیشه به سفر و شادی عزیزم. خاله جون مارو هم سر نمازت دعا کن دختر خوشگلم. مامانی یه راهکار برای حموم بردن دختر عموم(آخه منم سیدم)یه مدت توی حمومباهاش بازی کن بذار روت ؟آب بپاشه.رنگ انگشتی بخرید و رو دیوارا نقاشی بکشید و با هم بشورید.بذار با لباس که هستید خیستون کنه و اجازه بدید موهاتونو بشوره برای بچه ها خیلی جذابیت داره بیشتر باهاش آب بازی کنید تا ترسش بریزه.ایشالا که حل بشه و دختر گلمون از حموم رفتن لذت ببره.
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلااااام عزیزم تشکر شما هم همینطور. حتما سفارشت رو میکنم براتون دعا کنهسیدیت هم مبارکت باشه خانمی!!!!! ممـــــــــــنون عزیــزم کــه به فکرمــون هســتی حتـــــما امتحــان میــکنم خبــرشـــــو بهــت میـــدم.
مامان آروین-مریم
22 اسفند 92 8:59
نیم نگاهت را به تمامی دنیا نخواهم فروخت ، حتی اگر ذره ای به یادم نباشی . با آرزوی سالی خوش و خرم برای شما دوست عزیزم در کتار خانواده محترم ..........
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
چه شعر زیبایی مریم جون. متشکرم. منم برات آرزوی سالی خوش و خرم در کنار خانواده محترم دارم.
زهرا
22 اسفند 92 11:31
سلام يه سوال عكس حديثه با پدر بزرگش رو فرستاده بودين اى فيلم من فقط صداشو شنيدم كه گفت عكس حديثه سادات با پدر بزرگش از اردكان مى خواستم ببينم حديثه ى خودمونه
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام زهرا جون نه من نفرستاده بودم. یکی دیگه بوده.
mohammad81
22 اسفند 92 21:28
سلام لینک شدید ببخشید نمیدونستم
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام مرسی. ممنون.منم تعجب کردم از اون نظر قبلی
محمد سبحان و مامانی
25 اسفند 92 1:27
قربون دخمر ناز خاله برم با شیطنات و شیرین کاریهاش زنده باشی و سلامت نفس خاله
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
خدانکنه خاله جون. زنده باشی ممنون که بهمون سر زدی. محمد سبحان و از طرف من ببوس
تن اغه
25 اسفند 92 13:08
0ع80898خهت ختنت
غزال
25 اسفند 92 13:22
عزیز دلم امیدوارم همیشه شاد باشین در کنار هم دختر نازتم از طرف من ببوس
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
زنده باشی غزال جون. خصوصیت هم قشنگ بود. قربانت
مامان آروین-مریم
27 اسفند 92 15:15
آتش روشن کردم و عهد کردم تا خاموش شدنش دعایت کنم میدانم به آنچه میخواهی میرسی ، چرا که من هر بار یک هیزم اضافه میکنم ! چهارشنبه سوریت مبارک
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
قربونت مریم جون مرسی خیـــلی زیبا بود.
مامان هلنا
28 اسفند 92 9:03
بهار بهترین بهانه برای آغاز، و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است آغاز بهار بر شما مبارک
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
عید شما هم مبارک عزیزم.
مامان محمدحسین
28 اسفند 92 23:49
پروردگارا در این روزهای پایانی سال به خواب عزیزانم ارامش به بیداریشان اسایش،به زندگیشان عافیت،به عشقشان ثبات،به مهرشان وفا به عمرشان عزت،به رزقشان برکت،و به وجودشان صحت عطا بفرما آمین پيشاپيش سال نو مبارك قربونت الهام جون خیـــلی زیبا بود ممنون. سال نو شما هم مبارک.
♥ مینا مامان ثمین سادات ♥
1 فروردین 93 1:52
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند. .
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
مرسی مینا جون خیلی قشنگ بود.زنده باشی.سال نو شما هم مبارک. ممنون که بهمون سر زدی.
مامان یاسمن و محمد پارسا
1 فروردین 93 7:58
آرزو دارم نوروزی که پیش رو داری آغاز روزهایی باشد که آرزو داری سال نو مبارک عزیزدلم امیدوارم سال پر خیر وبرکت وسلامتی درکنار خانواده گرمتون داشته باشی
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
چه دعای زیبایی قربونت عزیزم ممنون شما هم به همچنین.
مامان حسام كوچولو
4 فروردین 93 1:17
دلت آبى تر از دریا عزیزم / به کامت گردش دنیا عزیزم الهى همیشه چون گل بخندى / بهارانت خوش و زیبا عزیزم سال نو مبارک
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
مرسی مریم جون خیلی قشنگ بود. سال نو شماهم مبارک باشه خانمی.
مامان هدیه
19 فروردین 93 22:48
سلام عزیزم پس شمام نبودین سال نوتون مبارک عکسا همه محشر بودن
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام عزیزم نه خانمی. انشاالله با پست جدید می آییم.قربونت لطف داری سال نو شماهم مبارک..